close
دانلود فیلم
کنکورت رو مچاله کن+کتاب مشاوره ای علیرضا افشار

ناحیه کاربری

نام کاربری :
رمز عبور :
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد

دسترسی سریع

عضویت در کانال

آمار سایت

    آمار مطالب
    کل مطالب : 433
    کل نظرات : 26712
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 8
    تعداد اعضا : 11330

    کاربران آنلاین

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 968
    باردید دیروز : 6,110
    گوگل امروز : 44
    گوگل دیروز : 420
    بازدید هفته : 12,280
    بازدید ماه : 68,008
    بازدید سال : 2,264,468
    بازدید کلی : 9,389,579

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


مشاور کنکور همراه

آم

ی پست نسبتا" طولانی ولی با ارزش    

 در ضمن ممنونم از همه بچه هایی که در جهت تقویت جو اینجا تلاش می کنن


خوب چی بگم ... اصلا نمیدونم از کجا بخوام شروع کنمولی باید بگم ... باید بگم چون دیگه نمی تونم تو خودم نگه دارم ... ولش کن چرا اینحرفارو میخوای بگی ... ولش کن ... تو آدم بشو نستی . خدا چی بگم .. چی کار کنم ...بازم شد یه غروب جمعه بازم اون غم همیشکی ... یادمه اوایل خیلی ذوق و شوق داشتموقتی جمعه میشد به خیال خودم فکر میکردم شنبه ، آره شنبه اول هفته بالاخره فردامیاد ... ولی الان چی ...یادش بخیر گفتم که از آزمون اول قلم میرم و ثبت نام میکنمو باهاش میخونم و ال و بل و ....بیچاره بابام هم حرفی نزد .. گفت اگه فک میکنیلازمه من حرفی ندارم ... الان چه جوری تو چشمام نگاه کنم ... آخه دیگه سنی ازشرفته ... خودم هم میدونم که بعد از بازنشستگی دیگه اون شغل سنگین رو انتخاب نمیکرد ... همش به خاطر من بود ... بنده خدا دلش خوشه داره برای من خرفت شرایط فراهممیکنه که درس بخونم .... خاک بر سرت ... با بابات هم رو راست نبودی ... بیچارهچقدر جلوم شرمنده شد وقتی اول سال خرج و دخل کلاس کنکورهای بچه های مردم رو بهشگفتم و ازش بازخواست کردم که چرا منو از اول نفرستاده غیرانتفاعی توپ . ولی داشتچک و قرارداد خرج و دخل کلاس کنکور و آزمون را میداد و امضا میکرد ، دقیقا میشد ازچهره اش خوند که چقدر استرس پاس کردن اونا رو داره . بالاخره نمیگم وضعمون خیلیبده ولی خوب پول تو خونه ما از اولش با حساب و کتاب اومده . دیگه خسته شدم اینپارک هم شده برام مرور جمعه های یه هفته در میون که از 7 از خونه میزنم بیرون و دمظهر برمیگردم ... مث مترسک ... آره مثلا باید میرفتم آزمون میدادم ...دیگه رومنمیشه اونجا هم برم .. آخه چی شد ... چی شد به من ؟ دیگه از مرورش هم خسته شدم خیرسرم اون همه ادا و افه اومدم که من دانشگاه آزاد برو نیستم و جنمش رو دارم ومیخونم واسه دولتی ... الان فکر میکنم که همون آزاد هم اگه ازم امتحان بگیرن هیچینمیشم ...بدتر از همه اینه که وقتی اون خواهر کوچکترم ازم یه سوال درپیت حتی اول ،دوم دبیرستان هم میپرسه به خیال خودش چون من کنکوری ام و دیگه الان اینا رو فوتآبم ... اولش نمیتونم حلش کنم ... به قول خودمون لازمه یه تقلب به درسنامه اشبزنم. برام تکراری شد روزها و هفته ها ... دیگه کارم از امروز و فردا کردن و شنبهکردن ها و ... گذشته ... من انگار محکوم شدم به فنا ....آخه چند سال باید عقببمونم ... چقدر باید به خودم و خدا قول بدم و بازم دست دست کنم ... از خودم متنفرم... دیگه بدم میاد ولی این غرور لعنتی و ترس اجازه نمیده بیام و جلوی بابام ومامانم بگم ... " منو میبینی ... میبینی پشت کنکور موندم ... آره هیچی نشدم... هیچی ... همون پارسالشم بهونه آوردم که کنکور اتفاقی خراب شد ...." دیگه... کلاس کنکور کارم شده چاپ کردن از رو تخته وایت برد و هیچی نمی فهمم ... آخهخودم میدونم که چیزی از قبلش نخوندم ... سر آزمون ها هم فقط تو فکر تقلب و اینکهچشمای دزدم یه لحظه بره رو پاسخنامه کناری و از روش چند تایی رو شکار کنم ...امتحانات دی ماه هم که نگو ... از الان تو افسردگی پاس کردن فیزیک هستم . البتهتابلو هست که معدله زیر 16 هست ولی خوب بازم برای اون بیچاره ها گفتم که مامان منمن دارم واسه کنکور میخونم و معدل چهارم مهم نیست و حتی شاگرد اولمون هم کم شده... خیلی برام سنگینه وقتی پسر خاله و عمه میپرسن که خسته نباشی ... چه خبر ازکنکور ... داری کور میشی انقدر که درس میخونی و منم با فراموشی مدرن خودم و با یهلبخند تصنعی میگم بله ... قسمت بدش اینه که که میگن ایشالا امسال تهرانی دیگه ....نه دیگه هیچ جوری امیدی نیست ...این همه کتاب و .... تازه فک میکردم میتونم واسه هردرس همش رو بخونم و کار کنم ... خیر سرم ...ولی الان فقط باید یه دستمال بردارم وبرم تار عنکبوت هاش رو پاک کنم . تازه یه چیز جالب بین خودمون باشه با این همهفلاکت چه شخصیت نارسیستی (خود شیفتگی) هم دارم. خودت هم میدونی هیچی نیستی ...هیچی ... الان همش فکر و خواب و خیال هست . انقدر سستی ها درم ریشته دونده که رفتمبه سمت مسکن ها ... هم مسکن های جسمی و هم روحی . دلم میخواد گریه کنم که چرا ولیمیدونم که هیچ چیز تغییر نمیکنه و درست نمیشه .. همون جور که از اول سال تا حالاهیچی تغییر نکرد . دیگه یه جورایی برام همه چیز محرز شده که این روزها هم میاد ومیره و تموم میشه . همون جوری که روزها و هفته های و ماه های تقویم رو دیوار اومدو رفت و چیزی نشد. چقدر امید داشتم به اینکه این آرمون رفت ولی میشیم و درست وحسابی واسه آزمون بعدی میخونم و از این به بعد .... چی بگم که هر روز پول بستنی دابل چاکلت بالا و بالاتر میره و بازم لیونل مسی توپ طلاش رو گرفت و گل محمدی هم با پرسپولیس نتیجه میگیره و دختران حوا هم به جاهای جالبش داره میرسه و مذاکرات 5+1 و ایران در راه هست و آخر دی ماه و... هم گذشت ؛ ولی من هنوز تو مرحله مقدماتی خودم موندم . یه روزایی آزموننمیدادم و میگفتم تابستون بیشتر از آزمون میخونم و پیش میرم ولی آخرش دیدم هیچی ...حتیکار بجایی رسید که گفتم تو خونه بمونم و فردا جمعه آزمون ندم ... چرا ؟ چون فکرمیکردم که برم چون ترازم بد میشه ... حالم گرفته میشه ... کم کم این تبدیل شد بهاینکه نمی رفتم ... چون اصلا چیزی بلد نبودم که برم و ازش تستی جواب بدم و وقتمگرفته میشد ... خودمونیم چه دم از وقت هم میزدم انگار تو اون چهار ، پنج ساعت اگهخونه بودم می شستم و درس می خوندم.

دخترم

مگه تو همون کسی نبودی یه دفتر خوشگل از اون فانتزی هاداشتی به نام دفتر عقاید و توش کلی سوال بود ... " البته سوالات غیر مجاز همبود" اونجا خودم دیدم که نوشته بودی میخوام پزشک بشم ... یادت میاد به همهدوستات هم اونو دادی تا برات پر کنند تا براتون بشه یه یادگاری از دوران شیرین راهنماییو دبیرستان ... کجاست ... کوش اون دختر ؟؟؟ یادت میاد آقا پسر عزیز ... آره خود توسوم راهنمایی بودی عشق چی بودی ... بذار بهت بگم ... کانتراستریک ... عجب بازی بود... به قول خودت کنار در A خف میکردی با اسنایپر و از اونجا منتظر گروه سیتی هابودی ... یادت میاد چه حالی داشت اون لحظه طرف هد شات میشد ..... الان کجایی الانفرگت چنده ؟؟؟؟ بگو ببینم دمیجت تو بازی هم میشد 10 از 100 بازی رو ریست میکردی... دلت میومد از اون مرحله به اون سختی که خیلی خوب ازش گذشتی دل بکنی ... ؟؟؟کجاست اون رمز آسپیرین تو ؟ کجاست اون روحیه و انگیزه تو واسه اینکه بتونی بازمپیش بری ... خسته نشی و کولاک باشی .... کجاست اون دسته آتاری و میکرو که باهاشسوپر ماریو ( قارچ خور ) بازی میکردی ... ؟ الان لذت داشتن اتم تو بازی جنرال یااون جک و جونورهای تخیلی بازی وار کراف رو وقتی توش برنده میشدی رو داری ... ؟ منعاشق اون موقع ات بودم ... میدونی چرا ؟ چون وقتی کم میاوردی بازم مرد بودی ...میرفتی و بازم باهاش کلنجار میرفتی با پیروز بشی ... تو همون آدمی ... دخترم توهمون دختر دل نازکی هستی که وقتی تو پارک ارم پیر مرد دست فروش رو دیدی به خودتگفتی من در مقابل این آدم مسئولم ... دلت سوخت و رفتی بهش کمک کردی ... با این حالکه خودت پول همراهت نبود ... رفتی از مامانت گرفتی و بهش دادی ... الان تو کجاییبچه ....... الان که خودت همه چیز رو داری ... میدونی چقدر لذت داره اگه دکتر بشی... دکتر خدایی ... همون کار خیر از دستت میاد برای اون آدم چند برابر انجام بدی.... پس بدون و درک کن که تو الان باید حرکت کنی .... حرکت کن .... خودت میدونیباید چی کار کنی ... میدونم که الان هم عروسک های بچگیت رو گذاشتی تو کمدت ....پیش خودمون بمونه ... با یکی شون ولی داری هر شب هم میخوابی . اگه داداشت به اونبی احترامی میکرد تو جیغت میرفت هفت آسمون ... انقدر به نسبت یه جسم بی جون احساسداری ... به یاد احساسات قشنگت بیفت که تو واقعا میتونی دل خیلی ها رو بدست بیاریو با شروع و تولد خودت مایه خیر و برکت های فراوون بشی . هنوز هم چشم اون پیر مردفرسوده ... اون مادر فقیر و پدر شرمنده پیش خنواده اش به تلاش و دستای تو هست کهبتونی کاری کنی. یادت میاد با اون دختر همسایه تون که یه روز در میون میرفتین خونههم دیگه ، کاسه بشقاب ها و وسایل خاله بازی و پخچال و ماشین لباسشویی و سماورپلاستیکی و .... رو برمیداشتی و باهاش همون سناریوی بازی دفعه قبل رو اجرا میرکردیو چقدر لذت میبردی ؟ پس چرا میگی الان از کنکور و خوندن خسته شدم ؟ یادت میاد اونبچگی ها چقدر از دیدن یه کارتون لذت میبردی و حتی اگه مث راد رانر ( بیب ... بیب )تکراری هم بود بازم نگاهش میکردی الان هم ولت کنند دوست داره عمو قناد و شکرستونببینی .. مگه نه ؟ ولی خوب الان بزرگ شدی و باید با همون ذوق بچگی بچسبی به چیزایدیگه ای که میخواد آینده ات رو بسازه ....هنوز هم عاشق اون پسر بچه شکمو هستم کهوقتی خوراکی میومد تو خونه تا تهش رو در نمیاورد بی خیال نمیشد ..... یادت مامانتاون رو کجا قایم کرده بود از دست تو ؟؟؟ ولی تو انقدر برات مهم بودی و انقدر تیزبودی که یک دو سه پیداش کردی ... الان خمود وخسته و مرده شه چرا .... ؟ به تک تکلحظلات قبلت نگاه کن .... دم به ساعت تو کوچه بودی ... از استپ هوایی زوو ... گلکوچیک گرفته و شاید هم قبلش کارت بازی و تیله بازی .... تمام عشقت این بود که پسرخوبی بشی تا اولین ماشین کنترلیت رو برات بخرن ... ار همونایی که پسر داییت داشت... یادت میاد شب و روز خوابش رو میدیدی ... من از تو همون آدم او انتظار دارم ...کسی که با هدفش زندگی کنه  .... خودت روپیدا کن .... پسر عزیزم ... پا عوض کردن رونالدینیوی و دریبل زیدانی رو چقدر تمرینکردی که بتونی تو مدرسه انجام بدی... یادت میاد رفتی تی شرت ورزشی پرسپولیسی ها کهتبلیغات اون روزاش "تیدی" بود رو خریدی و شماره بازیکن محبوبت رو تابخوای خودت رو به شخصیت و استیل بازی اون نسبت بدی ، پس چرا الان خودت رو شبیه یهکنکوری تاپ و فوق العاده نمی کنی ؟ ... یادت میاد سر یه گل با رفیقات بحث میکردی وبعضی وقت ها هم بازی بهم میخورد ... الان هم همون اندازه پیگیر باش ...قلعه وجودیترو الان هم میتونی انقدر قوی بسازی تا مث خلیفه و پیگ و رت تو بازی جنگ های صلیبیغافل گیر بی انگیزگی ها نشه ... دخترکم تو هم که عاشق بازی وسطی بودی قدیما ...یادت هست به یه توپ که به سمتت میومد چطور نگاه میکردی ... یا میتونست بهت بخوره وبسوزی و بری بیرون و یا زرنگی کنی و بگیری و بشه برات " یه بل دارم دوسش دارم، منتظر ...." اون موقع از اون توپ که شاید باعث سوختنت بشه میترسیدی که کلابازی نمی کردی ؟ پس چرا الان به مشکلات به چشم همون توپی که میتونه برات بشه یه بلنگاه نمیکنمی .... ؟ بذار دیگه تیر آخر رو بزنم و دیگه چیزی نگم ... تو قبلا اگهاحتمال شانس هم وسط بودی کلی ذوق و شوق داشتی و انگیزه ... یادت میاد با چه بدبختی از بابات یا پول تو جیبی و قلکت میرفتی آدامس TOY BOX و لپ لپ و تخم مرغشانسی از اونایی که تو دلش یه قوطی زرد نگ بود میخریدی و تموم فکرت به اون جایزهاش بود ... الان که وقتش هست و حتی شانسی هم نیست ... عزیز دل بخونی و دل بدی ...مث همون سابق  بچه گی هات شک نکن که میشه ومیتونی به همه هدف هات برسی ... من اون دختر کوچولویی رو دوست داشتم که انقدر توخیابون نق میزد تا به بستنی قیفیش برسه ... الان هم نق بزن ... به مدل خودت ...زوم کن رو خواسته هات ... کجایی عزیز ... ؟ باور داشته باش که خدا نزدیک تو هست وعاشق اینه که تو همون پویایی رو داشته باشی .... خیلی بده اگه بخوای بری تو ناامیدی و طرف شیطون رو بگیری ... خدا به بنده هاش میگه : من به خاطر تو اون رو ازدرگاهم روندم و بیرونش کردم ، شیطان گفت خدایا من مخلص تو هستم و به تو تا آخر عمربندگی و عبادت و سجده می کنم ولی به انسان نه ... و خدا هم انقدر که تو براش مهمبودی قید شیطون با اون همه سال سابقه نیک و پسندیده رو زد .. بعد حالا انصافه توبری و دست بندازی گردن شیطون و به خدا توجه نکنی ...

وارد بازی شو ! چه چیزی را از دست می دهی ؟ همه با دست هایخالی آمده ایم و با دست های خالی از این دنیا می رویم .. سرزنده باش تا با همترانه ای از زیبایی ها بخوانیم و فرصت هم هم اکنون هست و آری ، این گونه است که هرلحظه غنیمتیست .

تاخیر یکی از بزرگترین توهین ها نسبت به خداست و هستی است ؛خداوند اکنون آماده است ... تو میگویی فردا ! خداوند اکنون میخواد که تو موفقشوی  ((((()))))) پس، نگو فردا"شنبه" . باید هماکنون اتفاق بیفتد ...زمان دیگری وجود ندارد ؛ این همان جان کلام است ... اگرمیخوای بالاتر از فرشته ها بروی ......

تولدی دیگر به پایان رسید ... مراقب خودت باش ((افشار))

روز تغییر من 22 دی 91

حمایت از همایش ها

مشاوره استاد افشار

از مرکز مشاوره کنکور استاد علیرضا افشار حمایت کنید
به ما امتیاز دهید