close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
متن انگیزشی کنکور

ناحیه کاربری

نام کاربری :
رمز عبور :
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد

دسترسی سریع

عضویت در کانال

آمار سایت

    آمار مطالب
    کل مطالب : 438
    کل نظرات : 26712
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 10
    تعداد اعضا : 11558

    کاربران آنلاین

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 232
    باردید دیروز : 4,501
    گوگل امروز : 11
    گوگل دیروز : 285
    بازدید هفته : 232
    بازدید ماه : 13,477
    بازدید سال : 13,477
    بازدید کلی : 9,163,318

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


مشاور کنکور همراه

آم

برزخ !!


قبول دارم !

قبول دارم "شاید" هیچگاه نتوانم در دنیا بهترینشوم ...

نه ثروتمندترین ...

نه موفق ترین ...

نه معروف ترین ...

و نه هیچ ترین دیگری "شاید" هرگز نشود ،

به هزار و یک دلیل منطقی و غیرمنطقی کافی نبودن هوش ، تلاشو خلاقیت و تفاوت اجتماعی و فرهنگی و نگاه به پیشرفت در یک کشور جهان سومی نسبت بهکشورهای پیشرفته و تراز اول ....

اما هرگز قبول ندارم که در هر شرایطی ، درهر کشوری ، در هرفرهنگ و با هر سطح امکاناتی حتی لیاقت تلاش کردن برای "ترین شدن" را همنداشته باشم !

اصلا چه فرقی می کند رسیدن یا نرسیدن ، یافتن یا نیافتنوقتی که تا آخرین نفس در حال تلاش کردنی ؟ ؟

ریسک کردن همیشه خطر دارد ولی یکنواخت شن مرگ آور است

مرگ یک ایده ...

مرگ اشتیاق به رسیدن ...

مرگ هدف ...

مرگ پیشرفت ...

حال مگر می شود نام اینگونه بودن را زندگی گذاشت ؟ یکنواختی فرقش با مرگ چیست ؟

آری قبول دارم "شایدها" نشود،ولی یقینا باوردارم که پیگیر "شایدها" باشم و نه درگیر "بایدها" .





یادم بچه تر که بودیم جسارت مون خیلی بیشتر بود ؛ بدون ترس از نوزیدن باد ، بادبادک درست می کردیم ؛ بدون تر از ترکیدن بادکنک تا جایی که نفس داشتیم بادش می کردیم ؛ با نی همه خامه های نون خامه های توپولی خالی می کردیم و شایدم مثل من عاشق ناخک زدن به تیکه میوه ها یا دراژه های شیرینی تر بودی !

مدرسه رفتن تنهایی و مستقل رد شدن از خیابون بزرگترین نشانه استقلال مون بود ؛


مشاور پر انرژی کنکور

فوقش مگه چند سال دیگه این شور و حال و انگیزه داری که درس بخوانی ؟ مگه تا چند سال دیگه میشه رو توان جسمی و ذهنی آدم ها شیش دنگ حساب باز کرد و تا قبل از اینکه رو به زوال نرفته کاری کرد ؟
مگه تا چند سالگی فرصت سازندگی هست ؟ ؟
امروز تو میگذره به سادگی ، امروز فردای دیروزه و تو همون آدم همیشگی ....
باور کن زندگی همین امروزه .... تا قبل از اینکه فرصت ها همچون ابر بگذرن ...
بار سنگین گذشته های بد همین جا بذار زمین ، رها کن و سبک بال پرواز کن ....
مهر تجربه به پای همه اشتباهاتت بزن و یکبار برای همیشه همیشه به خودت بگو
 " من خودم بخشیدم "

http://alirezael.ir


مثل کبریت کشیدن در باد


زندگی دشوار است

من خلاف جهت آب شنا کردن را

مثل یک معجزه باور دارم

آخرین دانه کبریتم را

می کشم در باد
هر چه باداباد !
خدایا

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم؛


چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.


پس مثل همیشه + خدا بودن یعنی منهای تمام مشکلات و تبدیل مشکلات به شکلات




اگه تاآخرش بری ، شاید تو هم مثل سرباز شطرنج وزیر شدیا !!!


http://alirezael.ir




از الان با ظرفیت باش و بازم جا نزن !


شاید آزمون سنجش 24 اردیبهشت برای شما درصدهای ایده آلی به همراه نداشته باشه ولی حداقلش میشه از این زاویه بهش نگاه کرد که در فاصله 9 هفته ای تا کنکور 95 می تونه کلی از اشکالات و نقاط ضعف شما رو بهت گوشزد کنه و اگر فقط رو نصف آنها هم سرمایه گذاری کنی و تبدیل شان کنی به نقطه قوت ، ارتقا رتبه چشم گیری خواهی داشت ؛ اما از یک طرف میشه زد زیر کاسه کوزه همه چیز و این تخمین رتبه تعمیم داد به ده نقطه ضعف دیگه از گذشته و مهر تایید به نتیجه کنکور امسال هم زد و این 60 روز پایانی تا کنکور بی خیال شد.



مرکز مشاوره و انگیزش تحصیلی افشار

دانلود سخنرانی تاثیر گذار


نه دستی ، نه پایی ، نه غصه ای ...


لینک مشاهده




یاد دل پدر و مادرت ونگاه منتظرشون بیفت که هیچی جز موفقیتت خوشحالشون نمیکنه......... یاد آینده زیباتبیفت که فقط در کنار هدفت کامل میشه ..........یاد قولی بیفت که به خودت دادی .به تمام وجودت که بی تاب رسیدن بهاین خواسته بزرگه..........که تا بهش نرسه اروم نمیگیره ..پس برو .برو با تمام قوا ...... با تمام نیرو وعظمتی مثال زدنی

با شوق و با تمام وجودت بهنبرد ترس هات برو




یه قهرمان،یه مبارز،یه درجه،یه آدم  کولاک، بدون اینکه به نتیجه فکر کنه تا اخرین نفس و تا اخرینلحظه می جنگه

یه دونده ... وقتی که تو چند قدمیه خطِپایانِ به کم کاریهاش فکر نمیکنه به برگشتن و  و از اول خوب دویدن و مدیریت زمان و انرژیش فکر نمیکنه ، وسطِ مسابقه ؛ تو حساس ترین  لحظه نمی مونه و بهاین فکر نمیکنه که اگه نرسم و برنده نشم چی میشه ...

انگیزش نگاه ِ منتظر ِ همه ادمهاییه که چشمبراهِ پیروزیشن اونوقته که هر چی تو توان داره میزاره که از جون مایه میزاره ،قوتِ قلبش لبخند ِ مهربونِ پروردگارشه که یه نگاهش کافیه تا لحظه هاشو با معجزه عجین کنه:)

با تمام ِ وجودش پیروزی رو میخواد و بُرد روبا همه ی قلب و دلش ایمان داره

تو لحظه هایی که خیلی ها خسته  و ناامیدمیشن ، تو با توکلت ، با باور ِ قلبی و ایمانت تا اخرین ثانیه مث یه قهرمان ِواقعی  به عشق ِ پیروزی  بجنگ و شک نکن به توانایی ها و رحمانیت ِ خدایبزرگت ...

معبود ِ بینظیر تو برای موفق شدن تو ، کائنات رو با  با گامهای تو همسو میکنه

اگه تو بخوای ؛ اگه با تمام ِ وجودت پیروزیرو طلب کنی زمین و زمانش دست به دست هم میدن تا تو رو به مراد دلت برسونن

مهم نیست که 12 ماه مونده باشه یا 6روز یا فقط دو ماه ؛

کافیه با همه ی جسم و روحت رسیدن رو باور کنی

که خدای تو منتظر ِ خواستن ِ توئه


برای اجابت دیدن؛ باید خواستنی ها در عمل خلاصه کرد





نگران صفحه های نخوانده از کتابهایت هستی و روزهایی که به شدت می گذرند ! شاید هم نگران فراموش کردن مطالب و نکته هایقبل هستی . نترس . من تمام کائناتم را برای به نظم در آوردن زندگی تو به کار گماشتهام . من تمام نامه ها و یادداشت های کوچکت را که در تکه ای کاغذ می نویسی راخوانده ام . خیلی وقت ها با خودت قول و قرار گذاشتی و از من کمک خواستی .... من همآن لحظه خواسته ات را اجابت کردم و به تعبیر قرآنم ، گویی آن را در پاشنه در خانهات قرار دادم ، ولی افسوس که تو در را باز نکردی .

در این روزها هرگز نگو که از من خجالت می کشی . حتی اگر مدتی هم به من بی توجه بودی ، الان وقت آن فرارسیده که دستهایت را در دستان من بفشاری و حسم کنی . حسم کنی، آنگونه که هستم . خودت را بی دغدغه به من بسپار . با تمام خوانده ها و نخوانده هایت . با تمام داشته ها ونداشته هایت در این دنیای خاکی مطمئن باش که من بهترین را برای تو رقم خواهم زد ولی از تو می خواهم که تو هم در هر جایگاهی که هستی . حتی اگر تا به حال خواب بودیو درس نخواندی ، تلاش کنی .

فقط مرا ببین و از من پاداش تلاشت را بخواه . من میتوانم پاسخ سوال های کنکورت را آنگونه ای که تو بهتر پاسخ می دهی به ذهنت بیاورم .من می توانم در سر جلسه به تو آرامش و یقین و ابتکار دهم . در کار من شک نکن . فقط کافیست که تو تلاش کنی و بعد از آن صدایم کنی تا تو را در آغوش بگیرم و تمام فرشتگانم را مامور رساندن موفقیت به تو کنم. همین امروز تصمیمت را بگیر.

**فرشتگانم از غروب خورشید تا طلوع صبح فردا به سمت تو می آیند تا پاسخ را از تو بشنوند**

(پاسخ عملی با ساختن ی روز عالـــی و کــــولاک)





مثل نگه داشتن نخ بادبادک در طوفان، بخاطر وفا به عهدتم که شده تلاش کن و باخوشحالی بجنگ ،نا امید شیطونه، تو رفیق خدایی و تنها خود را درون دل خدا پرتابکن،، و تطهیر شو ،،، تسلیم شو ،،، و دوباره متولد شو ،،، مقاومت نکن

آنگاه ، معجزه را به تماشا بنشین



بریده از کارگاه هفتگی مشاوره انگیزشی

نیمه اردیبهشت امسال (تهران)

دانلود





مرکز مشاوره و انگیزش تحصیلی افشار

سایت دکتر افشار



جهت هماهنگی جلسات مشاوره ای تلفنی تک جلسه/ماهانه (کنکور95 و 96) فقط از طریق پیامک با شماره مستقیم استاد افشار در ارتباط باشید .


09358960503



به نام خدایی که همین نزدیکیست ....
این روزها حال وهوای دل من وتو بارونیه
دیدی تو روزای بارونی دوست نداریم تو فضای کوچیک ودلگیر خونه بمونیم این همون حس این روزای ماست که میخوایم از این کالبدی که برای خودمون ساختیم بیایم خودمونو بکشیم بیرون
حس میکنیم دنیا واسمون خیلی کوچیک شده ؛ کوچیکتر از اونی که بتونیم حتی یک روز با وجدان راحت نفس بکشیم وزندگی کنیم....
چیزی که حال من وتو رو بدکرده : اسیر شدن تو  ریسمان عذاب وجدان خودمونه روز به روز ضخامتش بیشتر میشه و احساس خفگی من وتو هم بیشتر...
اگه معدل پایینی داری ؛ اگه تو زندگی هیچ وقت لذت بهترین بودن رو نچشیدی؛ اگه مثل من یه پشت کنکوری ای که خیلی از تلنگرها برات تکراریه؛ اگه رتبه پارسالت سیلی محکمی تو گوشت زده؛ اگه حرفای اینو اون که مدام قضاوتت میکنن به بی ارادگی وتنبلی مثل یه پتک تو سرت کوبیده میشه؛ اگه از کوچکترین تفریحاتت هم زدی اما هنوز اونی نیستی که میخوای ؛ اگه کار هرروزت شده اشک ریختن
اگه دنبال یه دستاویزی میگردی واسه چنگ زدن وبالا اومدن اما حتی بهترین دوستات هم از حرفای همیشگیت خسته شدن و معلم و...هم از کم همتی تو خسته شدن وتو رو به حال خودت رها کردن ؛





اگه همه این افکار مثل یه کنه افتاده به جونت و خنتو میمکه واگه تو این افکار خودت زندونی شدی میخوام بهت بگم

آهای زندونی !!!
سرتو بالا بگیر ...اومدم ملاقاتی....نه کمپوت وآجیل آوردم...نه یه بغل خبر خوب از بیرون ...فقط چند دقیقه ای گوش دلتو لازم دارم واسه چند کلمه حرف حساب...
میخوام فارغ از اینکه کی هستی والان چه وضعیتی داری چند دقیقه ای سرتو از کیسه ی دغدغه هات بکشی بیرون وبایه نفس عمیق به حرفام گوش بدی...
اینایی که گفتم وضعیت من وتوه ...حقیقته...و نمیشه کتمانش کرد...نمیشه تاریخ واسه ما برگرده تا یه جور دیگه بیایم جلو...تا اینجای زندگی اشتباه رفتیم...اما همه ی این حسای تلخ رو یادآوری کردم که ...اول یادمون بیاد باید قبول کنیم شرایط فعلی رو..
اما حالا که ظرف حوصلت از کارای خودت سرریز شده میزنی به دل کوه وفریاد میزنی....کمکم کن....و بارها وبارها میشنوی کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...


و اونجاست که صدای کمکم کن خودت وقتی تو گوشت میپیچه به یاد میاری تنها کسی که میتونه به تو کمک کنه خوده تویی...بغضت میترکه وزانو میزنی و برای آخرین بار تصمیم میگیری که تغییر کنی...

رسیدی به این حقیقت که باید تغییر کنی???  اگه رسیدی باقیشو بخون...




میخوایم بریم یه سفر؛سفری که مقصدش رسیدن به یه استایل جدید از خودمونه...آره درست فهمیدی ...میخوایم بریم سفر تغییر ...اونم از جنس تغییر خودمون...باید وقتی برمیگردیم هیچ کس من وتو رو نشناسه...هرکسی تو عمق وجودش به رضایت از خودش نرسیده ومیخواد تغییر کنه قطار تغییر درحال حرکته...وقتی من وتو قصد سفر میکنیم یه عده زمزمشون وایسا حالا باهم شروع میکنیمه ؛اینا همونایی ان که هرروز تو گوشمون میگفتن از فردا خوب میخونیم...یه عده هم میگن اگه رفتی دیگه برنگرد اینها اونایی ان که چون ما از اونها پایین تر بودیم وجودمون بهشون اعتماد بنفس میداد بنابراین تحمل بهتر از اونا شدنمون رو ندارن...اما فارغ از همه این حرفها تو تصمیمت رو گرفتی ...

باخودت میگی: من چرا اینجوری باشم ساکتو برمیداری و میدویی سمت قطار...صدای لوکوموتیو وسوت قطار خبر از چندثانیه فرصت باقی مونده واسه سوارشدن میده...3...2....1...سفر آغاز میشه ؛


این سفریه فرصتیه که یه تبر برداریم و تیشه به ریشه ی عادتهایی بزنیم که روز وشب مارو رسوندن به این عذاب وجدان...مسافرای این قطار همه  رتبه برترهای آزمون ها ان شاید بجز تو.
اما تو ..تا قطار شروع میکنه به حرکت یه حس غربتی رو دلت سنگینی میکنه انگار از جنس همسفرات نیستی انگار خیلی باهاشون فرق داری ..این غربت انقدر رو دلت سنگینی میکنه که میخوای اولین ایستگاه پیاده شی و برگردی آخه چندنفری از سختیای راه میگن...اما یاد همه اون روزهایی که فقط با اشک منتظر گذشتنشون بودی میفتی ویه سیلی به خودت میزنی ومیگی نه یا میمیرم یا تغییر میکنمو برمیگردم...این غربت بهای سفر خودسازیه...




باتمام وجودت محو مسیر میشی ...برخلاف همیشه انگار همه چیز برات تازگی داره...خوشحالی پاتو مسیری گذاشتی که سالها فقط تو رویاهات آرزوشو داشتی...آره مسیر تغییر و میگم...

قطار اولین ایستگاه توقف میکنه ...ایستگاه ارتباطات ؛ تلویزیون؛ تلگرام ؛ اینترنت ؛تلفن و....طبق عادتهای قدیمی باهیجان میری سمت در اما انگار تو تنها کسی هستی که میخوای پیاده شی ...پس میفهمی این اولین عادت آدمهای موفقه که از بین تمام پیشنهاداتی که این دنیا بهشون میده تنها اونی رو انتخاب میکنن که در جهت هدفشونه و یه نفر به سمتت میاد ومیگه عزیزمن تو یه مسافری...یه مسافر اگه بخواد میخ چادرشو هرجایی سفت کنه از سفر جامیمونه...باید از این تعلقات رهابشی...
کم کم تاریکیه هوا به اوج خودش میرسه منتظر یه فرصت میگردی تا به بقیه بگی که اون تخته کنار پنجره واسه توئه و تو قراره روش بخوابی بالاخره طاقت نمیاری و میگی اما انگار تنها چیزی که واسه اینها مهم نیست خوابه یکی میگه من که هنوز توان دارم ادامه میدم اون یکی میگه دیگه 2-3ساعت خواب این حرفارونداره ...


ازخودت خجالت میکشی که تو تو تمام زمان درس خوندنت داشتی فکر میکردی کی 12میشه بخوابی دومین درس امروز روهم یاد میگیری اما چراغی که هنوز روشنه بهت میگه از این جماعت کم نیارو ادامه بده به خودت میگی این جماعت همه کارهاشون از فیلتر هدفشون میگذره اما در مورد من بالعکس بوده....

بعد از اینکه از خواب بیدار میشی یادت نمیاد کی از فرط خستگی روی کتاب ها خوابت برده برای اولین بار لبخند رضایت از تلاشت روی صورتت شکل میگیره .میری سراغ صبحانه میبینی بر خلاف شیطنت های تو انگار بقیه یه چیزی رو زمزمه میکنن...بله...تاریخ ادبیات ...دیگه حرصت درمیاد و داد میزنی که ای بابا دیگه 5 دقیقه صبحانه رو بذارین راحت و با آرامش بخوریم که یکی میگه آرامش ما تو اینه که بدونیم از لحظه لحظه زندگی واسه رسیدن به هدفمون استفاده میکنیم وتلاش میکنیم یه آن یه پتکی رو قلبت میخوره...

یادت میاد اون روزهایی رو که دیربیدار میشدی و بقیه روز هم میگذروندی تا از فردا اول صبح شروع کنی اما اینها حتی 5دقیقه...باخودت میگی این هم تغییر سوم...شروع میکنی به درس خوندنکه یه آن چشمت میخوره به


پاسخ برگ سیاه شده کنارت 400تست?چی? تغییر چهارم تست زیاد


بالاخره به ایستگاه آخر میرسی ایستگاه آزمون آره انگار تنها ایستگاهییه که همه پیاده میشن...آزمون اونی نمیشه که میخواستی وقتی میای بیرون نمیخوای دیگه ادامه بدی به سفر تغییرو همه حرکات خوبت رو زیر سوال میبری وبا خودت میگی نه...من .. نمیتونم موفق شم....درعین حال بقیه همسفراتو میبینی که چقدر خوشحالن با خودت میگی حتما خیلی خوب دادن اما وقتی دفترچه یکیشون رو میبینی و میگی توهم ...میگه آره سر جلسه فهمیدم که این مطالب رو سطحی فهمیدم باید بیشتر تست بزنم و کار کنم...خدای من!اونجایی که من داشتم تو سر خودم میزدم و میگفتم  که چرا یادم نمیاد اینا به چی فکر میکردن ! 
پس دوباره به قطار برمیگردی و میفهمی که این پایان کار نیست.


تو این سفر 40 روزه که اسمشو گذاشتم چله تغییر یعنی 40روز متفاوت زندگی کردن خیلی خسته ی سفر شدی اما انگار یه سمباده ای ذره ذره روحت رو صیقل داده و همه اون گرد وخاک های انگیزتو گرفته هرچی فکر میکنی تا حس و حال قبل از سفرت رو به یاد بیاری نمیتونی تو دیگه اون آدم نیستی...

چندنفری به استقبالت میان یکی گل بهت میده یکی شیرینی پخش میکنه یکی بهت تبریک میگه چند نفری با نگاههای حسادت آمیز تعقیبت میکنن یکی از دوستای واقعیت بغلت میکنه و میگه مرحبا به ارادت ..بین همه ی اینا یکی میاد جلو و میگه از تجربه سفرت برامون بگو و تو تو یه جمله خلاصه میکنی؛
ایجاد تغییرات بزرگ زندگی سخت وترسناک است اما میدانید ترسناک تر از آن چیست "حسرت"

گفتی حسرت به یاد داستان خرگوش و لاک پشت افتادم :(




هیچ وقت آواز قناری تکراری نمیشه پس نذاریم من وتو هم مدام تکرار شیم باهمون اشتباهات. همه میتونید این سفر 40 روزه ی چله تغییر روتجربه کنید فقط کافیه مثل من شروع کنید متفاوت زندگی کنید اونوقته که زبان حال خیلیامون میشه:

از امروز به بعد به گذشته ام نگاه میکنم لبخند زده و میگویم من توانستم به همه آنهایی که میگفتند نمیتوانی چیره شوم...



بچه ها امیدوارم که همگی دوتا فایل PDF سوال_ جواب که حاصل صدها ساعت کار دلسوزانه استاد افشار براتون بوده دانلود کرده باشین و بعد از مطالعه این متن زیبا با انگیزه ای مضاعف به استقبال دو تا فایل صوتی مشاوره ضبط شده از بخش سوال و جواب همایش های ماه های مهر و آبان استاد باشین.



به دلیل افزایش حجم سوالات شما و تنگی وقتی دکتر افشار در پاسخگویی کامل و دقیق و به هنگام تصمیم بر این شد بخش انتهای همایش ها با محتوای سوال و جواب آموزشی کنکوری ها هم ضبط کنیم؛ لطفا هر دو تا فایل استفاده کنید و جواب خیلی از سوالات مشابه خودتان بگیرین .

انشالله بازم مثل همیشه با استقبال دانلود خیلی خیلی بالا

بروز رسانی کانال تلگرام که هر روز انجام میشه،

اما بروز رسانی بعدی سایت حدود 5 آذر ((تولد ی آذر ماهی عزیز ))




همایش پرسش و پاسخ مشاوره ای استاد افشار (1)




دانلود پادکست پرسش و پاسخ کنکوریها از استاد افشار (2)





بدون اغراق اینجا ی ترین ویژه هست ؛ نه تبلیغ و آمار بازدید ، دانلود بالا و رتبه های برتر ....



اینجا رکورد دار پاسخ به سوالات مشاوره ای شماست و خدمات رسانی صادقانه در طول سالیان دراز توسط انسانی متعهد و دلسوز و با سخاوت بوده و هست .

هر دو بسته بانک سوال را دانلود کنید و با مطالعه آنها پاسخ خیلی از سوالات مشابه خودتان بگیرین_دو بسته فقط شامل کامنت های 2 ماه گذشته مهر و آبان :)



بانک و جواب سوال یک




بانک سوال و جواب دو



به شکرانه ی زمین خوردن هایم......

به شکرانه ی تمام زمین خوردن هایم …

در همین چند قدمی توست…عجله کن…برخیز و دوباره قدم بردار…”…و دوباره ایستادن و دوباره زمین خوردن های پیا پی ام تا رسیدن به هدف…و آنگاه لذت احساس پیروزی !…چه لذت بی نظیری …زمانی که مدام تلاش می کنی و برای رسیدن به آنچه که می خواهی ، بار ها و بار ها طعم تلخ شکست را به جان می خری و دوباره ، از نو آغاز می کنی …چه پیروزی ارزشمندی…که اگر بدون تلاش بود ، تنها یک نام داشت…”شانس” و یا “اتفاقی تصادفی”…

از هم انگار صدایی در گوشم نجوا میکند…”برای بار چند صد هزارم…دوباره قدم بردار و دوباره آغاز کن…قاعده این است…” باید زمین خورد تا برای دوباره ایستادن ، اراده کرد “…پس زمین خوردن هایت ، شکست تو نیست !…بهانه ای ست برای تکرار زیبای دوباره آغاز کردن های تو…راهنمای راه موفقیتی که در چند قدمی توست…”…شاید چند قدمی به اندازه ی چند نفس…به اندازه ی چند چشم بر هم زدن…و به اندازه ی چند لحظه نگاه مشتاق به آسمان…………………………………..
کنج اتاق نشسته بود…زانوهایش را بغل کرده بود و خیره به نقطه ی رو به رویش ، هیچ حرکتی نداشت…تنها ، گاهی پلک هایش را می بست و ۱ ثانیه بعد بازمی کرد…چند روزی می شد که گاه و بیگاه ، این حالت ، سرگرمی عذاب آور روزانه و شبانه اش شده بود…دائم به اتفاقات گذشته و آینده فکر می کرد…و حال را نادیده می گرفت…شاید هم تنها وانمود می کرد که حال را نمی بیند…اما هر چه بود ، تنها افسوس گذشته بود و ترس از آینده…و اینگونه تمام لحظه های ارزشمند زندگی اش را تباه می کرد…این امتحان به ظاهر بزرگ و نامنصفانه ی زندگی ، شده بود لحظه لحظه ی زندگی نوجوانی اش…آن زندگی که همیشه با ذوق و شوق بیش از حدّی در حال ادامه دادنش بود…ذوق رفتن به مدرسه…هیجان داد و شیون های هم کلاسی ها…و شادی های بچه گانه شان…
اما چند مدّتی بود که دیگر خبری از این چیز ها نبود…حالا دیگر صحبت از امتحان بزرگی بود که نامش جدّیت و خشکی ناخوشایندی به لحظه های زندگی اش می داد…امتحانی که سرنوشت اش با آن رقم می خورد…و ورق زندگی ، با حکم آن ، به کلی برمی گشت…امتحانی که شده بود دغدغه ی روزهای گرم تابستانی اش…آنقدر بزرگ شده بود که تمام لحظه های شاد زندگی اش را از او ربوده بود و حالا پیروزمندانه به او پوزخند می زد…اینگونه بود که اجازه ی درست فکر کردن و درست عمل کردن را به او نمی داد…فرصت آن روزهای گرم را از دست داده بود…و حالا که آب و هوا عوض می شد ، هنوز هم نمی دانست باید چه کار کند !…به نظرش زمان داشت از دست می رفت و او در همین اول راه ، باخته است…شاید دیگر راهی نیست… و یا اگر هم هست ، او از قافله جامانده بود و از به تنهایی ادامه دادن نیز واهمه داشت…از جنگیدن برای خواسته اش می ترسید…به نظرش ، همه از او جلوتر بودند…همه بی رحمانه قدرت نمایی می کردند…همه خیلی از مباحث را تمام کرده بودند…خیلی از بخش های پایه و قسمت هایی از پیش…دیگر چیز زیادی باقی نمی ماند !…اما او چه ؟!…هیچ چیز در ذهن و منطق او ، سر جایش نبود…نه درس های پایه و نه درس های پیش…دست و پای همه چیز شکسته بود…هیچ چیز کاملی در ذهنش جای نگرفته بود تا اندکی خیالش از بابت خودش راحت باشد…آرامشش را از دست داده بود…چقدر زندگی این روزها برایش عذاب آور شده بود……………………..



غرق در همین افکار بی پایه و اساس خویش بود  که صدایی او را از عالم خاموش و بی روح خویش ، بیرون آورد…چقدر این صدا برایش آشنا بود…هیچ گاه با آن غریبگی نمی کرد…آه خدایا…چه صدای دلنشینی…کاش تمام لحظه لحظه های زندگی ام پر از همین صدا بود…کاش تمام اش رنگ آرامش این لحظه ها را داشت…اما ، افسوس که گذراست…………………..بلند شد و به کنار پنجره ی اتاقش رفت…باد ملایمی صورتش را نوازش کرد…و لبخند غمگینی بر روی لبانش نقش بست…سعی می کرد سر تا پای وجودش گوش باشد و غرق در آن صدای آشنا…………..” شهادت می دهم که جز الله ، خدایی نیست… ” …چقدر این جمله ی اذان را دوست داشت…آرامش عجیبی به تمام وجودش می بخشید…شاید در تمام این مدّتی که روحش خسته و  آزرده بود ، تنها این جملات ، حتی شده برای چند لحظه ، آرامش را به روحش باز می گرداند…عاشق این لحظات بود…شاید تنها لحظاتی بود که حتی در بدترین شرایط هم ، احساس خوشبختی می کرد…انگار دوباره ذوق و شوق کودکانه اش را به یاد او می آورد…و دوباره وجودش سرشار از حسّ زندگی می شد…تلنگری بود به روح خسته و آزرده اش…………………….. ” لا اله الّا الله…” و تمام…آه…تمام شد…دوباره تمام شد…چقدر تکرار این تمام شدن ها برایش عذاب آور بود……………….یک دم و بازدم عمیق…لبخند هم چنان بر چهره ی غم زده اش خودنمایی می کرد…چهره ای که در تمام مدّت شبانه روز ، بی روح و بی احساس به نظر می آمد ، حالا سرشار از شور و احساس زندگی بود…این حالت همیشه برایش پیش می آمد ، اما زود هم از دستش می داد…خود را درگیر لحظه ها کرده بود…زندانی زمان شده بود و تحت فرمان اش…زمان او را رام می کرد…به او فرمان می داد و زنجیرش می کرد…به او یاد داده بود که تنها چند لحظه ، غرق در لذّت شنیدن کلام خدا باشد و بعد از آن ، دوباره فرمان خاموشی…با خودش گفت…دوباره زمان ، پیروز میدان… و انسان ، در اسارتِ آن…چقدر غم انگیز و نامنصفانه است اینگونه تسلیم شدن ها…چه می شد اگر انسان ها زمان را می راندند؟!…چه می شد اگر فرمان به دست من بود ؟!…به کلام من…آن وقت فرمان می دادم که زمان ، همیشه لبریز از آرامش و مملو از احساس زندگی باشد…ای زمان نا آرام !…سرکشی نکن و لحظه ای مجال خودنمایی ام ده…آن گاه ببین که چگونه قدرت در دستان من ، تو را رام می کند !…پر از آرامش و امید…و لبریز از حسّ بودن………………….
لحظه ای چشمانش را بست و به فکر فرو رفت…چرا آن طور که می گویم نباشد ؟!…ضعیف نیستم…چرا که ضعیف آفریده نشدم…روح من ، قدرت من است…و فرمان زندگی ام ، در دستان خودم…خالقم این اختیار را به من داد تا با قدرت زندگی کنم…خودنمایی من ، مهارِ زمانِ سرکشِ زندگیِ من است…توان من ، اداره ی زندگی به ظاهر بی روح من است…مگر نه اینکه جمله ای که در سراسر زندگی ۱۸ ساله ی خویش شنیده ام ، این بوده و هست که ” راه برای دوباره آغاز کردن ، همیشه باز است ” ؟!…از همان کودکی ، که وقتی با مکعب های رنگارنگ خود ، ستون های غول آسا می ساختم و درست ، در دو قدمی پیروزی ، لرزش دستان کودکانه ام ، زحمات پیاپی مرا به باد فنا می داد و برج های مکعبی ام ، در برابر نگاه ناباورانه ام ، فرو می ریخت…و آن گاه مادرم که شاهد نگاه پر حسرت کودکش بود ، آرام در گوشم نجوا می کرد…” برای بار صدم…دوباره بساز کودک دلبندم…” …دوباره و دوباره و دوباره…………..آن روزهایی که قدم برداشتن را آغاز کردم و پاهای ناتوانم ، آرام بر جسم زمین فرود می آمد ، بارها و بارها ، زمین خوردن را آموختم… و دوباره ایستادن را نیز !…و صدا های گرم و تشویق های دلنشین پدر و مادرم که وجود اسباب بازی دلخواه دوران کودکی ام را در چند قدمی ام ، به من وعده می دادند…” در همین چند قدمی توست…عجله کن…برخیز و دوباره قدم بردار…”…و دوباره ایستادن و دوباره زمین خوردن های پیا پی ام تا رسیدن به هدف…و آنگاه لذت احساس پیروزی !…چه لذت بی نظیری …زمانی که مدام تلاش می کنی و برای رسیدن به آنچه که می خواهی ، بار ها و بار ها طعم تلخ شکست را به جان می خری و دوباره ، از نو آغاز می کنی …چه پیروزی ارزشمندی…که اگر بدون تلاش بود ، تنها یک نام داشت…”شانس” و یا “اتفاقی تصادفی”…واین نام همیشه برایم خالی از لطف و شور پیروزی بود…و همواره جزو خط خوردگی های متن زندگی پر فراز و نشیبم !…………………

 


آن وقت هایی که برای به دهان بردن لقمه ی غذا ، بارها و بار ها لقمه را در دستانم می گرفتم ، اما در راه رسیدن به چشیدن طعم آن ، دستانم یاری نمی کرد و لقمه رها می شد و من ، مات و مبهوت ، با چشمان غم زده ام ، نظاره گر به فنا رفتن آرزوی چشیدن آن طعم می شدم…آنگاه بود که صدایی می گفت …” دوباره بردار فرزندم…” … دوباره و دوباره ودوباره…بار ها و بار ها تکرار شد تا تلاشم به بار نشست و طعم پیروزی را چشیدم…چه احساس شیرینی است وقتی پیروزی ات را با رنج بسیار به دست می آوری…که شاید اگر این به زمین خوردن های دوران کودکی ام نبود ، هیچ گاه حتی قدم برداشتن را نیز نمی آموختم…پس ، خداوندا! به شکرانه ی تمام زمین خوردن هایم ، سپاس های فراوانم ، تقدیم به تو ……………..
آه…چرا تا به حال این خاطرات را اینگونه مرور نکردم ؟!…گهگداری که به تماشای فیلم های دوران کودکی ام می نشینم ، و یا خاطرات را از زبان بزرگ ترها می شنوم ، به اراده ی آن زمانم غبطه می خورم…چقدر سر سخت و مقاوم بودم…وچقدر شکست ناپذیر !…حتی زمانی که از چشیدن طعم مُهر جانماز مادرم به شدت منع می شدم ، باز هم غم به دل راه نمی دادم و با سماجت بیش از حدی ، تا رسیدن به هدف ، استوار می ماندم…هرچند صدای مادرم می گفت…”اینبار ، دیگر نه! “…اما از آن طرف هم ندایی در درونم زمزمه می کرد…”خوشمزه است !”…و این مرا به وسوسه می انداخت…(البته این طعم ، باب میل خیلی از کودکان است که من نیز از جمله ی آن ها بودم !)……چقدر پافشاری های کودکانه ام را دوست داشتم…………………..
آری ، از آن زمان ها ، تا به الان ، که حال ، افکار خسته و بیمار ذهنم ، شور زندگی را در نگاهم کم رنگ جلوه می دهد و مرا به محفل ناامیدی خویش می خواند… باز هم انگار صدایی در گوشم نجوا میکند…”برای بار چند صد هزارم…دوباره قدم بردار و دوباره آغاز کن…قاعده این است…” باید زمین خورد تا برای دوباره ایستادن ، اراده کرد “…پس زمین خوردن هایت ، شکست تو نیست !…بهانه ای ست برای تکرار زیبای دوباره آغاز کردن های تو…راهنمای راه موفقیتی که در چند قدمی توست…”…شاید چند قدمی به اندازه ی چند نفس…به اندازه ی چند چشم بر هم زدن…و به اندازه ی چند لحظه نگاه مشتاق به آسمان…………………………………..
نفس عمیقی کشید…سجّاده اش را پهن کرد…یک نیّت پاک و بعد…” بسم الله الرّحمن الرّحیم…”………….

( به آن امید که هیچ گاه ، خستگی و نا امیدی ، شما را از ادامه دادن راه پر تلاطم موفقیت تان باز ندارد…که شما همان کودک سر سخت و لجبازی هستید که برای رسیدن به خواسته هایتان ، بار ها و بار ها به زمین خوردید و دوباره ایستادید…و شیرینی پیروزی نیز در همین تجربه هاست…پس بسم الله…….)
دوستدار همیشگی شما :  سعید…


حمایت از همایش ها

مشاوره استاد افشار

از مرکز مشاوره کنکور استاد علیرضا افشار حمایت کنید
به ما امتیاز دهید