close
دانلود فیلم
عید کنکوریهای95

ناحیه کاربری

نام کاربری :
رمز عبور :
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد

دسترسی سریع

عضویت در کانال

آمار سایت

    آمار مطالب
    کل مطالب : 429
    کل نظرات : 26710
    آمار کاربران
    افراد آنلاین : 5
    تعداد اعضا : 10759

    کاربران آنلاین

    آمار بازدید
    بازدید امروز : 2,324
    باردید دیروز : 3,252
    گوگل امروز : 252
    گوگل دیروز : 499
    بازدید هفته : 31,065
    بازدید ماه : 188,850
    بازدید سال : 1,368,080
    بازدید کلی : 8,493,191

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود


مشاور کنکور همراه

آم


به نام خدای دوستدار زیبایی

«بیش از صد روز فرصت عاشقی مونده خبر خوبیه مگه نه??! »
این روزا حال دلم خیلی خوبه، اصن معرکست ...چرا بد باشه آخه ??  خیلی خوبه مثل عطر بهار نارنجای بارون خورده ی شیراز، مثل آرامش سحرای ماه رمضون، مثل بوی نون گرم و تازه ی دم صبح، شایدم مثل ذوق برفای یهویی تهران.

وقتی فکر شدن و نشدن تموم ذهنمو پرکرده، وقتی همه ی حسابای دو دو تا چهارتایی دنیا با نشدن به جواب میرسه، وقتی وزن میکنم احتمال شدن ونشدن رو ،کفه ی نشدن آنی سقوط میکنه، دلم....می...نه اشتباه نکن نمیگیره، کم نمیاره، اینبار دیگه نمی گیره! اتفاقا اونه که  داره برام زمزمه میکنه
" آدم عاشق عقلی برای حساب و کتاب نداره، اون فقط دنبال معشوقش میدوئه"
انگاری حق با اونه، درسته که عاشقا بی پروان،ترس از نرسیدن، قدرت رفتن رو ازشون نمیگیره...یه عاشق هیچ وقت بدون جنگیدن تسلیم نمیشه، آره  واسه اون "شایسته" جنگیدنه که مهمه...
وقتی نو شدن سال و عطر سبزه های تازه رو حس میکنم و به فضای یکنواخت و چندتا تست سیاه وسفید دور وبرم نگاه میکنم و چند قدم اونطرف تر برنامه های جذاب رنگارنگ ،زبونم میچرخه که شکایت کنه از این وضعیت و اما نه، خوشحالم...خوشحالم دل من ، خوشحالم که تو نو شدن رو به بهترین معناش درک کردی ،تو نوشدن رو به نوشدن همت گره زدی نه رخت و کفش تازه... که تو خوب فهمیدی محول الحول امسالو،
وقتی گله میکنم از شرایطو میگم " خدایا چرا من" ؟
خدای بی نظیرمن یه فرصت دیگه به من میده بدون اینکه بگه
" چرا به من"?
وقتی تو اوج ناامیدی ام  ولی سنگین ترین برنامه هارو واسه اجرا برای خودم میریزم  و میگم  " من" ازت  انتظار دارم ....تو هرشرایطی...
وقتی میتونم یه آرزو،یه دلیل زندگی داشته باشم که صبح به صبح بیاد بالا سرمو   بیدارم کنه ....شایدم وقتی بهونه میارم بگه:
"مزدور خفته را ندهد مزد هیچ کس
میدان همت است جهان، خوابگاه که نیست! "




وقتی از کم خوابی و شب بیداری ها سردرد میگیرم و صدای ( ش،شی،شی ) جارو کشیدن رفتگر محله خوابو ازسرم میپرونه و میبینم به چراغ روشن اتاق خیره شده و حس میکنه تنها نیست،یکی دیگه هم داره انجام وظیفه میکنه، منتها وظیفه ای که خودش خواسته رو شونه هاش باشه...

وقتی پشت میکنم به گذشته و میبینم  مانع هایی که واسه من قدر یه صخره بزرگ شده بودن حتی سنگ ریزه هم نیستن انگار من زیادی بهشون بها داده بودم و البته زمان!
وقتی تجربه ها ومثالای زیادی میگن نمیشه  امامن  ،به خطوط سر انگشتام خیره میشم و میگم حتی اثر انگشت من منحصر به فرده،پس بی شک راه موفقیت وقله ی منم منحصر به فرده و به گوشام  دستور
 " در و دروازه بودن رو میدم"...
وقتی چشمم به تقویم و روزای باقی مونده میخوره و حواسم پی شماردنشون، ناخودآگاه نگاهم دوخته میشه به جمله وقرار هر اول صبح:
" واسه یه24ساعت عاشقی آماده ای? و با صدای بلند میگی:حتما"
وقتی ذهنم باهام راه نمیاد و هی میخواد منو  یاد زمانهای از دست رفته و اشتباهات گذشته بندازه و یه بغض خفه رو برام غده که نه سرباز میکنه و نه پایین میره، یه چای خوش عطر برای خودم میریزم  وقتی  همچینی هوای بهاری تو سرم پیچید یکبار برای همیشه براش میگم:
" نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه.....شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه"
وقتی یه صداهای مزاحمی توی گوشم میگه که الان سمت اون درس نرو و من میرم تو دل همونی که ازش میترسم ومی شکافم میرم جلو...
وقتی میشنوم  که بقیه ها میگن : تو تا همینجا کافیه برات و فلان رشته هم خیلی خوبه ، به خودم میگم :
" هیچ کس به اندازه ی خودم از من  انتظار نداره، "" من "" بهترین رو ازت میخوام چون فقط اونموقعست که سهم دلم آرامش میشه"
 
همه  این " وقتی ها" به تو بستگی داره که پی إش چی بیاد! تویی که انتخاب میکنی که چه جوری نگاشون کنی! من این نگاهو دوست داشتم! همین وقتی ها میتونن اونقدر اشک تو چشمات بیارن که آرزو کنی از خودت فرار کنی! یا میتونن اونقدر حس زندگی برات بیارن که تو پوست خودت نگنجی"  کدومشو انتخاب میکنی? 
حالا انتخاب کن که چجوری نگاه کنی :
«دیره و نمیشه ?!
یا ; هنوز بیش از صد رو فرصت عاشقی مونده ،خبر خوبیه مگه نه?»
این عاشقی یعنی تایید گرفتن از خود خودت بابت هر 24 ساعت ،یعنی اگه عذاب وجدان حرف درگوشی باهات نداشته باشه، " حلّه...."

به نظرم سهراب مفهوم این انتخابو خیلی خوب درک کرده بود ،اونجایی که میگه:
"تو به آیینه.....نه نه، آیینه به تو خیره شدست
تو اگر خنده کنی.... او به تو خواهد خندید
وگر بغض کنی.... آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد"
و حرف آخر اینکه:
« ألیس الله بکاف عبده» .... فکر کنم انقدر قدرت داشته باشه که هیچ مثال و عدد و رقمی نتونه امیدتو بدزده مگه نه??


همایش کنکور+نوروز 95 با وسواس و حساسیت زیاد به شرایط تک تک دانش آموزان کنکوری پرداخته و در آن سعی شده تا با ارائه پیشنهادات و مدل های برنامه ریزی، مرور و نهایت جمع بندی مختلف ،بتونیم نیازهای طیف های مختلف داوطلبان را به صورت جزئی و شخصی سازی شده بررسی کنیم و ارائه یک مدل کلی و ناکارآمد برای همه بپرهیزیم .







همایــش نحوه مطالعه دوران نــوروز


آموزش مدل های مختلف مرور_جمع بندی دروس مختلف ویژه سطوح مختلف کنکوریها

امیدوارم که این فایل را برای همه کنکوریهای امسال نشر بدین تا همه از این فرصت 3 هفته ای ویژه نهایت استفاده را ببرند و برنامه شخصی و بومی خودشان را با توجه به توصیه های ما تنظیم کنند



راستی بچه ها انشالله در طول عید با صرف زمان مناسب به پرسش های سایت پاسخ خواهم داد تا جبران دو هفته پایانی اسفند را کرده باشم .

برای همه عزیزانم سالی پر از سلامتی و شادی مملو از خیر و برکت و توام با اتفاقات خیلی خوب و خیلی خاص را آرزو می کنم .






"نام آنکه، همه ی آنچه دنیای من خوانده میشود در پس یک خواستن او رقم خورد"
« از تو میخواهم» :
از تو میخواهم گامهایت را چنان استوار بر زمین بکوبی که حک شود رد پای زیبایت در دل سنگهای این مسیر که برای یک گام استوار حتی مانعی همچون سنگ هم هنوز دلیل بودنش را نیافته....
از تو میخواهم چنان برای هدفت در تکاپو باشی که یک ماهی دور افتاده از آب برای زنده ماندن....
از تو میخواهم در این راه سماجت بی مثالت را به تصویر بکشی ;همان سماجت کودکانه ای که حتی درد بی امان  پاهایت هم سد کوفتن گاه و بی گاه آنان برای رسیدن به خواسته ات نمی شد....
از تو میخواهم آنقدر مجذوب آرمانت شوی  که هر جذابیت دیگری در برابر دویدن تو به شوق رسیدن  رنگ ببازد...
از تو میخواهم آنقدر به شوق رسیدن تلاش کنی ،همچون تلاش بی وقفه ی کودکیت برای زودتر تمام شدن مشقهای مدرسه ات که مداد را برروی کاغذ به نفس نفس می انداختی تا زودتر به برنامه ی عمو وخاله دوست داشتنی غروب های کودکیت برسی....
از تو میخواهم اراده ی بی نظیرت را آنچنان به نمایش بگذاری که خورشید صبحگاهان به احترام تلاش تو برای هدفت، چند ثانیه زودتر رخ نمایان کند...
از تو میخواهم رها شوی ،رها از همه توهمات شدن یا نشدن، گذشته یا آینده، رها شوی و همچون یک پرنده که جز روزی امروزش در تصورش نمی گنجد فقط روزی امروزت را از دنیا طلب کنی.....
ازتو میخواهم امروز را برای خودت بار دیگری معنا کنی!
" امروز" یعنی یک سرمایه ناب که آن را با هیچ کس دیگری شریک نیستی! همه ی امروز متعلق به توست ،پس آنرا همانطور که آرزو داری خلق کن...
از تو میخواهم خودت را یکبار دیگر زیر و زبر کنی که حقیقتا کجاست که به خودت می بالی و افتخار میکنی ،که آنهایی که تا کنون  نام تعلقات تو را گرفته اند به راستی به این مقام شایسته اند??....
از تو میخواهم اشک را فراموش کنی، غم را از یاد ببری که این مسیر ،شاد ترین و زیباترین و متنوع ترین تجربه ی زندگیست.مسیری که با تولد جوانیت آغاز میشود... که بعد از سالها بودنت ،دنیا لیاقت یک مسئولیت بزرگ  روی شانه های تو نهادن را باور میکند...آن جاودانه مسیری که بزرگ میشوی در آن نه یکسال، که سال ها...آن متنوع ترین آنگاه که هرروز یک توانایی جدید را در خودت می یابی ...وقتی هرروز بهتر شدن را به چشم می بینی....
از تو میخواهم لوح سفید زندگیت را آنطور که دوست داری رنگ بزنی که تنها حرکت توست که لازمه ی خلق این زیباییست....
از تو میخواهم شکرانه ی برترین نعمت وجودت را به جای آوری ; آن نعمتی که تورا از هر جاندار دیگری فراتر می برد...همان قدرت اختیار تو...  اختیار...حالا گوش دلت را نزدیکتر میخواهم:
" حکیمی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا به اختیار???
گفت امروز را به اختیار است تا چه بکارم ،اما فردا را به جبر است چون باید به ناچار درو کنم هر آنچه را که امروز کاشته ام..."
از تو میخواهم که فراموش نکنی که یکی از حساسترین های این دنیا که هیچ گاه نباید شکسته شود ، پیمان های تو با خودت است....چرا که مخاطب این پیمان همیشه همراه توست و شایسته نیست عهد شکنی در برابر مخاطب عهدت....
« من از تو همه ی آنهایی را خواستم که باور دارم میتوانی ،از تویی که دنیا هرروز نیازش به وجود منحصر به فرد تو را فریاد میزندبا زیبایی یک طلوع دیگر را سهم چشمانت کردن...
اما  تواز خودت چه میخواهی?
از دستانم میخواهم همه ی بودنشان را به من بسپارند ،که تنها حرکت این جفت سرمایه ی گرانبهای من میتواند آینده ام را آنطور که میخواهم رقم بزند...
از پاهایم میخواهم صلابت کوه را به سخره بگیرند با نهایت استواری ادامه دادنشان...
از چشمهایم میخواهم که از یاد نبرند " خواب" حقیرترینه بهانه هاست برای دست کشیدن از تلاش...هرچند که چشمانی که به روشنایی عشق چنین هدف بزرگی روشن شده باشد را توان تحمل تاریکی نیست....
«قدرت و توانایی این دستها و پاها و چشمها را پس انداز کرده بودم برای آن روزهایی که میگفتند مبادا... امروز مباداترین روز زندگیم است... که همه ی خودم را لازم دارم برای رسیدن به فقط و فقط یک عشق....
و باور دارم برای یک عاشق خستگی بهانه ی محکمی نیست....»




حمایت از همایش ها

مشاوره استاد افشار

از مرکز مشاوره کنکور استاد علیرضا افشار حمایت کنید
به ما امتیاز دهید